دلتنگی - بهنیا شکلات بابا

جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
دلتنگی

سلام

نمی دونم چی بنویسم بعد از بیشتر از یکماه ونیم در مرکز دنیایی از مهر ومحبت و .................

دلتنگی لحظه ای ما را رها نمی کنه حتی الان هم که دارم می نویسم نمی تونم جلوی این اشکها را بگیرم ........................................

نمی دونم چکار کنم خیلی سخته دلم می خواست همین الان برگردم وقتی بهنیای گلم اینطور بی تابی می کنه و با غرور مردانه و  نجابت خاصی با دیدن هر چیزی بغضش می ترکه و گریه می کنه دلتنگیهاش بیشتر وبیشتر میشه و احساساتش را چنان با کلمات خاصی بیان می کنه که نمی تونم خودم را کنترل کنم

  پدر ومادر مهربون وهمسر  عزیزم و برادر وخواهر نازنین  که آنها هم دل نگرانتر از ما و ناراحت

از همتون ممنون به خاطر همه چیز نمی دونم چی بگم

خاله ناهید به خاطر همه مهربونیهاکه برای بهنیا داشتی دعا کن بهنیا بتونه دوری را تحمل کنه.......

 فقط از خدا میخوام قدرتی بده که بتونیم تحمل کنیم یا شرایط را بگونه ای تغییر بده  بعضی وقتها احساس می کنم هیچ ارتقاءی ارزش دوری از عزیزان را نداره لبخند عمیق بهنیا و اون شادابی که در جمع عزیزانم بر چهره داشت هرگز و با هر ترفندی در اینجا نمی تونم ایجاد کنم ...................

اون چهره شاداب و شیطون و اون لبخندها دیگه کمرنگ شده ولی مردونه مراقب من هست و تازه دل جویی از من می کنه..................

فقط خدا کمک کنه