نوروز۸۶(قسمت دوم) - بهنیا شکلات بابا

چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦
نوروز۸۶(قسمت دوم)

به سمت گلپایگان حرکت کردیم ذوق دیدن خانه و واتاقم با وسایل آن  شوق رفتن را بیشتر می کرد .ولی من همیشه وقتی از شمال برمی گردم ناراحتم می شم.خلاصه رسیدیم همه جا تمیز و بابایی یک سفره هفت سین کوچولو هم چیده بود که سبزی هفت سین خراب شده بود .من به سرعت وارد اتاقم شد.چه لذتی داشت ومشغول بازی با وسایلم به همه جای خانه سر زدم .مامانم هم طبق معمول خسته بود ولی کار می کرد ووسایل را جابه جا می کرد. فردای آن روز بابام رفت سر کارش ومن و مامان هم خانه بودیم بابایی آمد رفتیم سر قبر پدر بزرگم بعد خانه مادر جون شب را هم آنجا بودیم وبعد هر روز به دیدن عمه وعموها رفتیم والبته عیدی هم از قرآن بر می داشتیم.فقط شبها برای خواب می آمدیم خانه مامان نوروزی بیجاره هم که فقط زحمت می کشید و مواظب ما بود.دایی مسعود ٬ نیما وزن دایی را هم دیدیم وکلی خوشحال شدم .منتظر بودم زودتر آن کادو بزرگه را بگیرم رفتم انبار دایی جون اووووووووووووووووووو

یک موتور  که خیلی جالب بود  وبا بنزین کار می کرد از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم .خیلی این کادو را دوست داشتم ولی مامانم با اخم گفت آخه چرا اینا خریدید.ما که نمی تونیم ببریم .خوشبختانه مامان بزرگ یک جواب کوبنده داد تو چکار داری همین که این بچه خوشحال شد کافیست.                                

                                                   

 

بله روزها به سرعت می گذشت و من نگران از برگشتن دو سه بار به طبیعت زیبای گلپایگان رفتیم و جایی خوردیم جون هوا سرد بود نمی تونستیم زیرانداز بندازیم وساعتها لذت ببریم.

یک روز هم رفتم به علیرضا دوستم سر زدم وکمی بازی کردیم ولی بقیه بچه ها را ندیدم آقای سلطانی همسایه خوبمان را هم دیدم وکلی با هم صحبت کردیم .به سوپری سر کوچه رفتم وکلی از دیدن من خوشحال شدند .خاله خدیجه هم آمد دیدن ما وکلی برای من ومامانم زحمت کشیده بود مثل همیشه خاله سلطان هم آمد وما دیدیمش وکلی من را بوسیدند و فقط می گفت عزیز دلم ٬عمرو زندگیم ٬ بهنیای من ومن را بو می کرد.

یادم رفت بگم یکی از کادوهای دایی حمید یک عروسک خوشگل بود که من اسمش را بهادر گذاشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قابل توجه ارشیا ودوستان مشکل داشتن برادر من با بهادر حل شد.

روز دوازدهم از همه فامیل و دوستان خداحافظی کردیم .هوا خیلی سرد بود ولی من دوست داشتم بریم بیرون .مامان جون آش درست کرد و رفتیم کنار رودخانه زیبای گلپایگان که از وسط شهر می گذره و آش را خوردیم وسیزده را بدر کردیم. شب ساعت ۱۱ از گلپا به سمت تهران حرکت کردیم من در ماشین خوابیدم و در فرودگاه بیدار شدم.خیلی خسته بودیم من پیش دایی ماندم و مامان وبابا وسایل را تحویل دادند . من به مامانم می گفتم زودتر بریم اونم عصبانی شد ولی نمی دونست علتش چیه وقتی در آخرین لحظه خداحافظی من ودایی و بابا رادید تازه فهمید چرا من عجله داشتم.بغضم ترکید و نمی تونستم دوری از بابام وبقیه را دوباره تحمل کنم

بابایی بدتر از من بود دوتایی همدیگر را بغل کردیم ................................................

من و مامان رفتیم در سالن دیگه ولی بابام ناراحت  و همانجا ایستاده بود و نمی رفت وفقط  sms

می زد بهنیا گریه نکنه ............................................................................

خلاصه ساعت پروازرسید وما برگشتیم در فرودگاه مالزی هم خیلی اذیت شدیم جون وسایلمون خیلی سنگین بود و تاکسی گرفتیم وراهی خانه شدیم ساعت ۵/۹ شب به وقت مالزی بود چون کلید خانه دست خاله یام بود مامانم زنگ زد وگفت ما داریم میام.

دیگه داشتیم از خستگی بیهوش می شدیم مامانم قادر نبود وسایل را جابجا کنه ۲ تا خانم چینی آمدند کمک مامانم من هم رفتم کلید را بگیرم که ارشیا ومامانش هم لطف کردند وآمدند

رفتیم خانه و کلی من از دیدن ارشیا خوشحال شدم .و من دوش گرفتم وخوابیدم ولی فردا صبح مدرسه نرفتم جون خیلی خسته بودم. خلاصه تعطیلات خوبی بود و آن روز دوستان خوبمان به دیدن ما آمدند و ما هم سوغاتی های آنها را دادیم .کلوچه شمال ............

                                              من موقع برگشتن از شمال

 

                                               سفره هفت سین در گلپایگان

من وماهان پسر عمه مژگان

من و  بهادر