نوروز ۸۶(قسمت اول) - بهنیا شکلات بابا

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
نوروز ۸۶(قسمت اول)

سخترین روز آخر سال را ما در فرودگاه داشتیم .ساعت ۵/۴ بعد ظهر در فرودگاه بودیم وقرار بود که ساعت ۸ پرواز داشته باشیم که با اجازتون ساعت ۵/۱۲ پرواز کردیم (قابل توجه مسافران پروازهای ماهان )من ومامان بیچاره از خستگی دیگه حالی برامون نمانده بود ۵/۸  ساعت هم در هواپیما  و     با لاخره ساعت ۵/۳ شب به وقت ایران  در فرودگاه امام خمینی بودیم. همه خستگی وقتی  بابایی را با آن صورت خندان و خاله ناهید را دیدیم تمام شد. من در همه مراحل کمک مامانم بودم پاسپورت را نشان می دادم چمدانها را مراقبت می کردم وسعی می کردم مامانم را از خستگی در بیارم. خلاصه من پریدم توی بغل بابایی وخاله جونم اونا ببوس من ببوس وبعد هم همگی سوار ماشین شدیم .برف  می آمد وهوا خیلی سرد بود خانه که رسیدیم مامانم از فرط خستگی بیهوش شد وخوابید ولی من تا صبح برای خاله تعریف می کردم وخیلی خوشخال بودم نمی دونستم باید چکار کنم.به خاله گفتم شما برو بخواب ومن می خوام میز صبحانه را بچینم بعد به کمک خاله یک میز صبحانه مفصل چیدیم خاله هم فقط قربون و صدقه من می رفت و می گفت قو قو سی خاله. آرام آرام مامان وبابا یی را بیدار کردم وگفتم پاشید که صبحانه آماده است .مامانی مریض بود وسرش درد می کرد ولی پاشد و بعد از مدتها یک صبحانه مفصل خوردیم.بعد مامانم با بابایی رفتند سفارت دنبال کارها من بودم وخاله گلم.ساعت ۲ بعد از ظهر بود که مامان وبابا برگشتند وخوشحال بودند که کارها به خوبی پیش رفته با کلی خریدهای مختلف بعد همگی رفتیم رستوران وجاتون خالی یک غذای خوشمزه بعد از مدتها خوردیم . عصر هم در تجریش بودیم که چقدر من ومامانم آنجا را دوست داریم. وشب هم رفتیم ماکس برگر چقدر خوش می گذشت.وقتی آمدیم من خوابیدم تا فردا ساعت ۷ بعدازظهر حسابی خواب من بهم ریخته بود .و بعد از ۲ روز عازم شمال شدیم .هفت سین خوشگل وساده ای در آنجا گذاشتیم و منتظر بودیم هر چه زودتر همگی از گلپایگان به شمال بیاند. خلاصه موقع تحویل سال نو من خواب ماندم ومن را بیدار نکردند صبح که پاشدم همگی روبوسی کردیم وعیدی گرفتنها شروع شد.چه هوایی ٬سرد سرد من از هوای گرم مالزی وارد آن هوای سرد شده بودم و ویلا هم هنوز گرم نشده بود.

مامانی که طبق عادت همیشگی٬ عید را هم با ایران کتان شروع کرد.

شاید بیشتر از ۳۰ تلفن هم زدیم برای تبریک سال نو

تا بالاخره مامان و بابا بزرگ و دایی حمید آمدند.

وای خدای من نمی دونید چقدر  خوشخال بودیم وبعد از کلی روبوسی من که دیگه تحمل نداشتم   بلا فاصله گفتم مامان جون عیدی من را بده که یکی پس از دیگری باز شد. ومامان جون توی گوشم گفت یک کادو بزرگ هم داری که نتونستیم بیاریم.

من هم کلی ذوق کردم هر روز کنار دریا ٬ بازی ٬ نارنجستان ٬ خوردن غذای خوشمزه مامان نوروزی سرزمین عجایب آریا به خصوص وقتی آرین هم آمد  ما دوتایی کلی بازی می کردیم وچقدر همدیگر  را دوست داشتیم. وباهم مهمانی و رستوران می رفتیم. تا خلاصه بعد از ۵ روز وخرید کلوچه طبق معمول به گلپا برگشتیم.

  ایران           نگین نور                 گلپایگان

۳ ماهی قرمز و خوشگل در زمان های مختلف و آخرین ماهی درست نیم ساعت قبل از سال تحویل بدرود گفتند وسفره ما را خالی گذاشتند.