معبد هنديها - بهنیا شکلات بابا

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
معبد هنديها

من هر شنبه منتظر بودم خاله فرشته مامان (نوشین)زنگ بزنه و بگه بریم جایی با مامان و بابای ارشیا وثمین ومامانم هم کلی با من دعوا می کرد ما نمی ریم زشته .......ولی من اینقدر مظلومانه گریه می کردم که مامانه بیچارم همراه دوستان خوبمان به تفریح یا برای شکمیا برای دیدن جاهای تفریحی از پیتزا فروشی گرفته تا رستوران هندیها و....بالاخره یک روز به اتفاق بسیاری از دوستان ایرانی همسایه به معبد هندیها رفتیم.من وارشیا دستمون را داده بودیم به نوشین وهمه جا را با رهبری خانمی می رفتیم بزرگترعا هم مشغول عکس گرفتن وصحبت در مورد آنجا بودند چشمتون روز بد نبینه که کلی بچه میمون با خانواده هاشون آنجا بودند.بعضی هاشون هم یک کار زشتی می کردند دزدی با آخرین سرعت موزه ها را می قاپیدند ما هم ترسیدیم گفتیم یک موقع ما را نخوردند این میمونهای بی تربیت.                                      

خلاصه یادم نمی یاد چند تا پله بود ولی ۱۰۰۰ تا بیشتر بود بالا رفتیم مجسمه های مختلف با مراسم عجیب در آنجا برگزار می شد .و بعد هم برگشتیم به خانه که البته راه را گم کردیم وکلی در خیابانها چرخیدیم وچقدر به ما بچه ها این گم شدن مزه داد.