بهنیا شکلات بابا

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

مرتب این دست و اوندست میشی توی تخت و می بینی که این بی خوابی دست از سرت برنداشته و نزدیک صبحه و هنوز بیداری پا میشی و میگی شاید سرعت اینترنت خوب باشه و میای اینجا بعد فکر میکنی چی بنویسی یاد هزار تا چیز می افتی که نوشتنش مشکله

فکر می کنی ای بابا انگار دیروز بود اینجا را درست کردم داره کمکم سه ساله میشه بعد دوباره می خواد این موقع صبح دلت بگیره و دعا کنی کاش زمان متوقف میشد چرا داره اینقدر سریع می گذره !

یادت می آد دیروز خسته و کمی هم سرد بودی رفتی کنار شومینه و ورجکها هم مشغول بازی بودند که مرد کوچکت میره توی آشپزخونه و برات یک لیوان چایی می آره و یک بشقاب که چهار تا با قلوای یزدی و ٣ تا قطاب و شکلات مورد علاقت توشه میگی مامان دستت درد نکنه تو که از این چیزها دوست نداشتی میگه برای شما آوردم و باید همش را بخوری میگی ای بابا دوست داری مامان چاق  داشته باش میگه نکه حالا نیستی من که می دونم همشو دوست داری و تا تهش می خوری هم خندت میگیر و هم خجالت میکشی ...............

١٠ دقیقه ای می گذره و دوباره برات نسکافه میاره و میگه یادش بخیر مامان کاش ما هم الان اینجا نبودیم یادته قبل از کریسمس چقدر همه جا را قشنگ می کردند  چه با حال بود همه جا و با یک شور و هیجانی برات از ثانیه های گذشته میگه که شاید خیلیهاش یادت رفته باشه میگه یعنی امسال هم جوال اینا روی درخت کریسمسشون برای من هم کادو می گذارند.....

مامان! چرا ما  اینقدر بدبخت باشیم ای کاش ما هم مسیحی بودیم

مامان چرا چشات اینجوری شد؟!

چه جوری ؟!

گشاد و یک جوری ترسناک !

ااااااااااااا

هان بگو !آخه ببین بی بی سی مرتب میگه عراق  را بمب گذاشتند اون کشور چند تا مردن خوب همشون هم مسلمونند یا ما کی برنامه های شاد داریم....

مگه ندیدی توی برنامه موسیقی نمی گذاشتند از من عکس بگیری و اعلام کردند اگه کسی دست بزنه بیرونش می کنند

خوب عید نوروز که همه شادند پسرم

بابا ولم کن مامان چه شادی موقع تحویل مشهد را نشون می ده که همه دارند قران می خونند و عذاداری می کنند کجا را تزئین می کنند و هیچکس هم خوشحال نیست

چرا دوباره چشات را اینجوری کردی؟!

هیچی نسکافه خیلی خوشمزه بود ..........

سعی می کنی چشات گرد نشه و از این قضیه با سکوت بگذری چون خودت هم توی ذهنت تمام حرفها و باورهای کودکانش را تائید می کنی ........

تازه  فکر می کنی هنوز نمی تونی در مورد درست بودن یا نبودن این افکار با هاش چطوری حرف بزنی

سری هم به فیس بوک می زنی و میبینه کلی همه  بیرون این مرزو بوم بقول مرد کوچکت درگیر مسائل سال نو هستند و در تکاپو چند تا کامنت و عکس هم از دوستانت می بینی و در آرزوی یک خواب عمیق اینجا را می بندی و میری به رختخواب..............