مهر 88 - بهنیا شکلات بابا

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
مهر 88

دوباره مهرماه آمد و شروع یک سال تحصیلی جدید اصلا" باورم نمیشه گذر سریع زمان را

انگار دیروز بود بهنیا کلاس اولی شد و در مالزی جشن الفبا براش گرفتیم.

وقتی به گذر سریع زمان فکر می کنم مثل همیشه بغض گلوم را می گیره و غم عجیبی را احساس می کنم دوست داشتم زمان را همینجا متوقف می کردم .

احساس می کنم من در یک نقطه میخ کوب شدم و زمان مثل یک تند باد دور من می چرخه و سریع به اندازه یک چشم بهم زدن دور میشه

از همه چیز که بگذریم بهنیا امسال هم مثل سالهای قبل با شوق و شور خاصی پا شد و همراه من به مدرسه رفت .

 مرتب می گفت مامان جون ببخشید که نیستم تا دیگه بهت کمک کنم.........

گل پسرم فقط  درفکر منه  در کمک کردن به کارهای مربوط به بهتاب چقدر عالی بهتاب شیطون را سرگرم می کنه و به من روحیه می ده .....................

در زمانی که در سفر بودیم بهتاب خیلی راحت با هر جمعی برخورد می کنه مثلا در رستوران پا میشه در بین میزها می چرخه و با همه آدمها می خواد به نحوی ارتباط برقرار کنه خلاصه  در سفر هم همین مسئله را داشتیم و همه جا دنبال نی نی ها بود و بوس می فرستاد و بعضی وقتها هم دوستی خاله خرسه داشت  مثلا یک جا پستونک یک بچه لهستانی که در کالسکش خوابیده بود در آورد و بچه بیچاره کلی گریه کرد.

در هتلی که ما بودیم خیلی مسافرهای آلمانی و لهستانی و بویژه چند خانواده اسرائیلی بودند

یک روز در کنار استخر هتل بهنیا با یکی از بچه های اسرائیلی دوست شد یا به عبارتی هم بازی شد راستش اولش کمی می ترسیدم که بگم ما ایرانی هستیم و سعی می کردم فارسی حرف نزنیم . تا اینکه با پدر و مادر بچه هاهم آشنا شدیم در همانجا حالا بماند که چقدر آدمهای مهربونی بودند و خارج از مسائل سیاسی ما چقدر دیدگاه مثبتی داشتند در آخر هم به بهنیا یک جعبه شطرنج دادند و بهنیا مرتب می گفت مامان چرا همیشه مردم می گند مرگ بر اسرائیل مرگ بر آمریکا..................

اسرائیل یعنی همه مردم اسرائیل

آمریکا یعنی همه مردم آمریکا

و این خیلی بده که ما آرزوی مرگ همه آدمها را داشته باشیم

اینا تفسیرهای بهنیای منه که با سن کمش به این نتیجه بزرگ رسیده  و جالبه یک نقاشی سیاسی قشنگ هم کشیده که می ترسم بذارم اینجا بعد چه اتفاقی بیافته خدا می دونه..............................