بهنیا شکلات بابا

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
 

همه به سلامتی آمدند و دید و بازدیدها انجام شد .مهمانیها هم انجام شد و بهنیا در اولین ساعت ورود باباش اولین سوغاتی که منتظرش بود psp  گرفت . و خیلی خوشحال شد . ولی چشمتون روز بد نبینه که روز دوم من متوجه گریه های مخفیانه و بعد هم علنیش شدم که بله ظاهرا کلید فرمت را زده بود و تمام محتویات رم که بازیهای خیلی جدیدی داشت همه پاک شده بود ...........................

سوغاتیهای بعدی هم نتونست زیاد خوشحالش کنه و من هم نتونستم از اینترنت دانلود کنم  نتونستم جایی را هنوز پیدا کنم برای خرید بازیها.......

خانم کوچولو هم درست در اوج رفت و آمدها بدنش یک چیزی مثل عرق سوز یا سرخک شده بود و حسابی بهتابم را کلافه کرده بود و من را بیشتر حتی برای لحظه ای هم نتونستم در مهمونی بشینم و مرتب بهتاب را به فضای بیرون می بردم.

خلاصه گذشت ولی خانم کوچولو هنوز بدنش التهاب داره و خوب نشده ..........

همیشه کارهایی که اعتقادی بهشون ندارم و باید برای رضایت دیگران یا اینکه رسم و رسومات انجام بدم من را عصبی می کنه و تاثیرات بدش تا مدتها روی زندگیم هست.

خستم و فراری از همه اون آدمهایی که نمی تونم تحملشون کنم ولی باید در نهایت احترام پذیرایشون کنم و لبخند مصنوعی براشون داشته باشم .

از اینکه همیشه باید بیشتر وقت و فکرم را برای کسانی بگذارم که قبولشون ندارم و یا کارهایی که هیچ توجیهی از طرف من ندارند ولی اصطلاحا مردم داری است بیزارم زندگی در خارج از ایران حداقل لطفی که داره اینه که برای خودت زندگی می کنی نه برای دیگران و من مثل همیشه افسوس سالها و لحظاتی را می خورم که شادیهام با بحث و جدل برای این مسائل تباه کردم..........

بالاخره خودم تونستم بشینم

با لباس خواب مشغول آشپزی

 

برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.

و دعای هر کسی رفته رفته  مستجاب می‌شود..

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service