این روزها - بهنیا شکلات بابا

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
این روزها

این ٩ ماه و ١۵ روز چقدر سریع گذشت .بهتاب کوچولو می شینه کلی چیزهای جدید یاد گرفته :بوس می فرسته می دونه چه لباسی برای بیرونه و خودش را هلاک می کنه که بیرون بره و با بای بای کردن و کلی حرکات موزون که ما اسمش را رقصیدن می گذاریم کلی شیرین کاری می کنه .صبح که پا میشه این خرمن موهاش را برس می کشمنیشخند و

صبح تا بلند میشه اشاره می کنه به سرش و می گه یعنی موها را شانه کن و براش درست کنم و خودش هم می خواد این کار را انجام بده خلاصه حسابی با شیرین کاری هاش دلبری می کنه

 خواهر و برادر خیلی به هم علاقه دارند نمی تونم بگم چقدر بهنیا وابسته شده وقتی از مدرسه می آد فقط به طرف بهتاب می ره و تا حسابی ابراز احساسات نکنه دست بردار نیست .بهتاب هم با جیغ زدن و صدای بلند خندیدن می فهمه که بهنیاست و براش مرتب بوس می فرسته

یادمه همیشه با بهنیا مشکل داشتم که مرتب می گفت حوصلم سر رفته چکار کنم ولی حالا دریغ از یکبار شکایت کردن و با چه عشق و علاقه ای در همه کارهای مربوط به بهتاب به من کمک میکنه

حالا اگه من بیچاره از همه چیز عقب افتادم برای بهنیا بد نشد...................

دوست چینی بهنیا در مالزی که بعد از سفر مامانش ایمیل زد که جوال عاشق بهتاب شده و همه نقاشیهاش  شده بهتاب و براش یک هدیه خریده که دوست داره بفرسته بهنیا وقتی شنید گفته : بیخود کرده ...............عجب پروست این پسر دیگه باهاش دوست نیستم حالا ما موندیم و توجیح آقازاده...............