سفرنامه - بهنیا شکلات بابا

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
سفرنامه

قبل از سفر عجب برفی آمد و طبق معمول بهنیا هم ذوق زده در حیاط مشغول برف بازی و یک شاهکار هنری هم با دایی حمید داشتند.

 

و بهتاب هم از شانس من سرما خورد حسابی و حالا با یک بچه مریض و سفر دیگه باید چه کرد .....

ولی خدا را شکر کمی بهتر شد ما که یک بخش از سفرمون تا بحرین بود بهتاب تب آلود و کلافه بود ولی در بخش دوم سفر بیشتر ٨ ساعت پرواز را خواب بود .تا بلاخره رسیدیم به مقصد و بعد از انجام کلی مراحل همه در خواب ناز بودند و من بیچاره با خانم کوچولو وقت می گذروندم.

خدا را شکر همه چیز خوب بود فقط کمی سفر کوتاه بود بهنیا هم کلی خوشحال بود به خاطر دیدن همه چیز و یاد آوری خاطراتش

از همه  مهمتر دیدن علی جون و سارا کوچولوی ناز و مامان و بابای گلش و بماند که چقدر از لطفهای آنها شرمنده شدیم و چه ساعتهای خوبی را در کنارشون هر چند کوتاه داشتیم.