مهر 87 - بهنیا شکلات بابا

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
مهر 87

امسال مهرماه خیلی زود آمد نمی دونم اصلا" چرا امسال اینقدر سریع گذشت باورم نمیشه که پارسال روز اول مدرسه بهنیا را سوار سرویس کردم .تا راهی مدرسه ایرانیان مالزی بشه و آشنایی با خانم فوق العاده عزیز سر کار خانم یعقوبیان که چقدر بهنیا را شیفته خودشون کردند.

بعد خودم همانروز  رفتم دانشگاه و نمی دونستم دختر کوچولویی قرار بدنیا بیاد رفتم و خوردن زمینی در محوطه دانشگاه داشتم که هیچ وقت از یادم نمیره ولی هیچ اتفاقی نیافتاد  برای این کوچولو که آنموقع از وجودش بی خبر بودم .

تمام مهر و آبان پارسال با گریه گذشت و فقط به فکر شکل نگرفتن این فرشته کوچولو بودم .

و حالا مثل یک تند باد  آن روزها گذشت و الان همه چیز ٣۶٠ درجه تغییر کرد .

بهنیا هم امروز راهی مدرسه شد وقتی نگاهش کردم احساس کردم چقدر قد کشیده و من متوجه نشدم و البته باریکتر از همیشهگریه

تا دیرو می خواست چاه نفت داشته باشه و مهندس نفت بشه  مژه(الگوش آقای دکتر بابای علی جون بودند)و باشگاه لیورپول را بخره از دیشب تا حالا می خواد پلیس بین الملل بشه تعجب

خدا را صد هزار مرتبه شکر تمایلی به شغل پدر هم ندارهلبخند

راستگوییش هم که دیگه من را داره دیونه میکنه جرات ندارم یک دروغ مصلحتی کوچولو بگم که بیچارم چند وقت پیش می خواستم یک هدیه به یک بنده خدایی بدم یک دوربین آکبند چینی داشتیم من کادو کردم و دادم بعد طرف تشکر کرد بهنیا گفت ای بابا ما که اون را نخریده بودیم اون را جایزه به مامانم دادند چون چینی بود ما اصلا استفاده نکردیم  آخه می دونید که   جنس چینی بدرد نمی خوره.........

حالا دیگه تصور کنید احوالات من را ...........................

خلاصه بعضی وقتها اینقدر کم می آرم که  می خوام سرم را محکم بکوبم به دیوار عصبانی

واکسن ۴ ماهگی بهتاب را زدیم و خدا را شکر زیاد مشکل نداشت کمی وزن کم کرده و مرتب مشغول خوردن دستهاش است و آب دهانش هم جاری

کلی کارهای جدید یاد گرفته که بیشتر سر کارمون بگذاره........

مامان عکس نگیر

                         بغل