تا نباشد میل حق برگی نیفتد از درخت - بهنیا شکلات بابا

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
تا نباشد میل حق برگی نیفتد از درخت

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم بود سر پناه بی کسیم بود طوفان تو آن را از من گرفت آخه کجای دنیای تو را گرفته بودم.


خدا گفت : ماری در راه لانه تو بود و تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی چه بسیار بلاهایی که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی من برخاستی .


از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی که با خود چتر به همراه دارند با ایمان هستند .


از خواب برخیز قبل از این که خورشید او از شرم بسر آید
از خانه بیرون شو قبل از آنکه روزی حلال تو سفر کند
از خدا بخواه قبل از اینکه ستاره رحمتش خاموش شود.

 

این نقاشی زیبا هدیه یک دوست عزیز و هنرمند است که دنیایی احساس در آن نهفته است دوستی که هیچ کلمه ای پیدا نمیشه که توصیف هنر اون را بکنه و دنیایی عجیب در همه آثارش نهفته است .......................... نظر شما در مورد این نقاشی چیه دوستان؟