بهنیا شکلات بابا

پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
 

دلبندم

چه شبها در کنار گهواره ات در لابه لای زمزمه لالایی ها , آرزوها , امیدها و باورهایم را در هم آمیختم .در دفترجه نقاشی ات خانه کشیدم و حیاط خانه را پر از گل و بوته کردم.در حوض نقاشی ات ماهی کشیدم وزرد و قرمز ودر آسمانت پرنده کشیدم کوچک و بزرگ تا تجربه ی پرواز را برایت ممکن سازم .چه روزها در خانه عروسکی ات در کنار عروسک ها با فنجان خیالی چای نوشیدم و در بازی های تقلیدی ات در نقش های گوناگون ظاهر شدم .چه قصرهای خیالی ساختم با گل ,شن و خمیر!

چه دویدن ها,مدرسه رفتن ها ,کتاب خواندها !برای تو نهال قانون کاشتم ,برای تو آبیاری محبت کردم .برای تو به پا خواستم ,به پای تو زانو زدم .روزها گذشت و گذشت و من برای تو آنچه که می دانستم و می توانستم و هر آنچه با ارزش بود از خداوند خواستم. .نازنینم دوران کودکی ات چقدر کوتاه بود.

شروع دوره نوجوانی مبارک بهنیا عزیزم.